روزگار برده از من حال و هوا رو
مونده بر دل
خرواری از خاک بر احساس
حسرتی دارم بر دل
مونده خفته یک خداحافظ
بعد رفتن
صبح دیگر نیامد
زخم بر زخم امد
چه امد بر سر ما
منی در من نیست
بی خداحافظی رفت از وجودم
شاید همراه تو باشد
هر انچه مقدس بود
مانده ام در میان گرگان
پنجه ای از هر گرگ
من غرق ام حسی نیست
درد تو را التیامی نیست
تو وجود مرا لب آ لب از درد کردی
ومن لب از لب بر نمیدارم هنوز
جز به یاد تو
هر کجا هستی خدا حافظ تو
م_مهدوی
برچسب: روزگارو,
نویسنده: سارا حیدری